شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم
























شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم

شهر شب را همه شب سیر و صفایی دارم

حالا که کرم های ابریشم هم کیشم به بهانه وصال بهار ، تن به خواب غافل پروانه گشتن داده اند ؛

 و از جست و خیز و بیداری کرم بودنشان ؛به تمنای رویای خاکستری پروانه شدن ،به آسانی گذشته اند ،واز همین آغاز پاییز با خواب زمستانیشان خیال نوغان داران شهرم را آسوده نموده اند...

تمنای پروانه بودن را به گور می برم و برایم همین کرم بودن بس ؛ که بیداری را به آسوده خواب غفلت هرگز نخواهم فروخت ...

بیدار و با چشمی باز گرچه غمگین ، دیدار روی زشت کرم بودنم را تا پایان عمر به رویای نافرجام پروانگی ترجیح می دهم و فریب نوغان دار فریبای باغ را نمی خورم و به همه آنها که هنوز لختی مانده تا پیله اطرافشان را کامل ببندند تلنگری می زنم که به قول علی شریعتی بگذارند تا شیطنت عشق چشم هاشان را به عریانی خویش بگشاید ؛ هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نخواهند یافت اما ای کاش کوری را به تمنای آسودگی تحمل نکنند...

                                                                                        علیک السلام...

 

                                 blind,never

به تاریخ ۱۳٩٠/۸/۱۳ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

      اینکه چقدرش حقیقی بود ، اینکه چقدر از قسمت حقیقی اش پاک بود ، اینکه ، چقدر از قسمت حقیقی پاکش با اراده محکم همراه بود ؛ و اینکه چقدر از آن قسمت حقیقی پاکش که با خواستن همراه  بود مورد قبول بارگاهش شد؛  خدای داند...

    اما به سریع الرضا بودنش سوگند که لحظه توبه اگر حس نکنی که حتی قسمتی از آن تکه حقیقی پاک همراه با اراده اش ، پذیرفته شده ؛ چه سخت می شود سرکردن سال تا پایانش آن هم به امید رمضانی دیگر...

 صد بار توبه شکستم و ببین که باز آمده ام

   و چقدر سخت است تشخیص مرز مَرکب و مقصد

  ای کاش یادم نرود که حتی اگر تکه ای هم قبول افتاد تازه کار شروع شده ، نه تمام ...

   گرچه امسال تازه فهمیدم که مسلک حیاتم همچون تصویری از حیات کسانی شده که در اندیشه هاشان وصال به معشوق مقصد و مقصود است ؛ ای کاش یادم نرود که  مرکب حرکت را با مقصدش اشتباه نگیرم.

    حالا که رمضانی دیگر در عبور است بر تخته سنگ های جدار برداشته وجودم می نویسم که حتی اگر قسمتی از توبه ام قبول بارگاهش شد ، پایان راه نیست ، آغاز سفری است شیرین در انتهای جاده ای بی انتها...

    شاید خواستن را بلد نبودم ، اگر هم می خواستم به خود نمی جنبیدم و اینک به خود آمده ام و به اشتیاق قدم در جاده ای نهادم که بی انتهاست...

به تاریخ ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

        شاید تولدنامه ام آنچه که می خواستم نشد اما حالا که زندگی ام حکم کفی است برروی اقیانوس هستی کاش آنچه از قلبم جاری است ، به گوشه اندیشه هایتان لنگری می انداخت تا به قول خلیل جَبران مرگم همچون نسیمی این کف را به فراموشی اقیانوس هستی نسپارد.

     تقدیم به همه آنها که مرا در این غیاب زودهنگام و مرموز وادارم نمودند به تفکر برای آنچه آمده ام (چه به دنیا آمده ام چه به عرصه وبلاگنویسی !)و به همه آنها که هنوز نمی گذارند تحریف حقیقت ، شاکله بازار ارتباط هایمان را به طعم ریا بکشاند...

به شلوغ بازار فروش ریا به رنگ حقیقت ، چقدر سخت شده غالب کردن حقیقت به جای حقیقت... به امید آنکه به بازار حقیقت  هیچ گاه احتکار روا نباشد ؛ حراج می کنم آنچه در دلم گرفتار  شده..

     گرچه به قصد اعتراف قلم به کاغذ رواندم تاولادتنامه ای متفاوت گسیل دوستانم کنم اما به ذهنم زد که تفاوت به چه قیمتی !! آن هم وقتی که حضرت حق و تمام هستی اش برای تحقق ستارالعیوب بودن لحظه ای استراحت نمی کنند ، این چه بی فکریست که یک شبه برای جلب توجه (به قول عزیزی...) به هرکاری دست بزنم و پنبه هرچه هستی بافته و تافته را به تنهایی بزنم ؛ بله گاهی فشاری ؛ چیزی روی آدم وجود دارد به کرده ها که اعتراف می کند که هیچ به ناکرده ها نیز اعتراف می کند ، ولی حالا که فشاری نیست ؛ این کار به نادانی بیشتر شبیه است تا اعتراف !

     اصلاً به نظر این حقیر اعتراف ؛ یعنی سخن گفتن به هنگام فشار جسمی یا روحی ، حالا اگر اعتراف قرار باشد به ناکرده ها هم آغشته شود آن وقت شاید فشار روحانی کارگر باشد (اگر به روح اعتقاد داشته باشید درک مفاهیم ثقیل بالا کمی سبک تر خواهد شد!)

      از آنجا که شرم و حیا در بیان حقیقت ، ریاکاری است و بدان سبب که رسالت حضور حقیرم در اینجا فشار روحانی لازمه برای اعتراف به حقیقت حضورم را موکد می کند به اعتراف نامه ای مختصر در این باب اکتفا میکنم:    شاید وقتی ایده هایم را دوباره مرور می کنم باید معترف به دوست داشتن مردمانم باشم و به اینکه با تمام وجود تلاش می کنم تا به همین مختصرنامه ها به گوشه یادهاشان لنگری بیاندازم ، چه آنها که مهربانی هایشان لنگری به عمق وجودم انداخته، چه آنها که به مشغولیت هاشان تدبیر بی تفاوتی در تقابل ابرازهایم به خود گرفته اند و چه آنها که به شوق گذاشتن یک یادگاری تصمیم به خراش دلم گرفته اند ... اعتراف می کنم که گرچه احساسم برای دوست داشتنشان یکسان نیست اما همه آنها را دوست دارم.

      شاید دلبستگی به آدم ها حکم شاخه های یک درخت باشد ، و جداکردن بعضی از آن شاخه ها ؛ که دچار آفت شده اند ؛ هرسی باشد به تمنای رشد بیشتر شاخه های بزرگتر، اما یادم نمی رود که درخت هیچگاه جای شاخه های کنده شده را از یاد نمی برد چرا که در هر بهار به یادشان برگ سبزی در محل وداع می رویاند ؛

 اعتراف می کنم که هرس به بهانه رشد را حتی اگر قبول کنم اما هرگز از یاد نخواهم برد...

 

                      برای آنها که هنوز خاطره ای از یادگاری دوستی های یکدیگر به یاد دارند.

به تاریخ ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

چند روز بیشتر نمی گذرد که در مصاحبه ارشد یکی از دانشگاه های خاص شرکت کردم ، پیش از مصاحبه سراغ دوستی رفتم که یدی طولا در مصاحبه و امثالهم داشت. چند مثال از سوالاتی که خودش قبلاً جواب داده بود، مطرح کرد . هر چه جلوتر می رفت بیشتر مرا به تدبیر وا می داشت تا اینکه پرسید: امام حسن و امام حسین روز شهادت پدرشان ناهار چه خوردند ،   بعد از مدتی جواب را هم داد ، گفت روز شهادت مولایمان رمضان بوده و آنها اصلاً ناهار نخوردند!

وقتی جواب را گفت ابتدا تبسمی کردم اما مدتی نگذشت که مرا عمیقاً به فکر فرو برد، که چقدر کم شده است سهم من از حیات زیبایت یا حسین فاطمه ، اصلاً شاید حرف او حقیقت نداشته باشد یا اساساً مثال کلام قاصر من مناسب احوال پیامم نباشد اما خودت هزار بار بهتر از من می دانی کم نیستند ریز و درشت کارهایی که شرح خوبی از پیدای ماست و کالبدشکافی آنها نمادی از ویرانه های نهانمان...

براستی من و مردمانم را چه شده است که حقیقت آسمانی همه چیز را  براحتی به سخره می گیریم،شاید بدنبال آنیم که اینگونه فقدان حقیقتمان را با شلوغی نمادهایمان تسکین می دهیم ...

 شهری که زعشق تو بی تاب میشود           یکباره چرا چنین به خواب میشود

یک عمر پی دریای معرفت روم                     در معرکه عمل ؛ دریایم سراب میشود

سهمم از ولادت اختری چنین چه میشود       این بنده سیه دلت چگونه ناب میشود

تا روی بر من کنی و نظرم اندازی                  در میکده اغفرلی الذنوب ؛ مضراب میشود

من تا سحر، امید وصل تو دارم با دلی سیاه    دانم که پسر فاطمه چراغ راه میشود

                                  اللهم الجعلنی وجیهاً بالحسین علیه السلام                        

                                   میلاد مسعود امام حسین (ع) را تبریک می گویم  

اللهم الجعلنی وجیهاً بالحسین علیه السلام

            

به تاریخ ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

گرچه به قول سهراب " کار ما شاید این است پشت دانایی اردو بزنیم " ؛ اما به خدایی اش سوگند که تقرب به دانایی گستاخی قلم می خواهد و توان اندیشه.

 از عطوفت و بخشندگی ات بر من ببخشای آنچه تقربم می دهد به تماشاگه اندیشه ، که همین برای من کوته اندیش شاید همان اردوی پشت دانایی باشد...

 از آنجا می گویم که حوا ؛ باید می گذشت ؛ باید دست میکشید ، آنجا که همه جای بهشت با آن همه فراخی ندیده اش از دید من و تو ، ارزانی اش شد جز یک درخت و فقط جرعه ای دست کشیدن لازم داشت تا شش میلیارد را تا امروز آواره گیتی نکند ...!

اصلاً دست کشیدن در لبه تیغ سرنوشت آنجا که ضربه آخر وسوسه ات میکند ، شاید تو را امشب به یاد خاطره های زیادی بیاندازد .

آنجا که در ذهنت می کوشی خوش شکلترین میوه ظرف ازان تو شود و حالا که ظرف میوه به تقدیر کسوت تو  یا هر علت ناگهانی عزیز دیگری نخست در جمع به زیارت تو آمده ، به یاد حرف مادربزرگ می افتی که این کارزار تقوای معده می طلبد و باید آنچه که نمایشگاه نگاه حاضران را به خود اختصاص داده را وقف عام کرده و به میوه کناری اش اکتفا کنی.

آنجا که غذای خوشمزه امروز فقط به اندازه پیاله ای اضافه آمده و با فرض آنکه آنقدر شرافت انسانی ات گل کرده که دورش نریزی تا از بزرگ گناه اسراف قصر بدر ببری و با آنکه خبر از مزه نامطلوب فردایش داری  بازسرانگشتی ترمز تقوا می خواهد که به جرگه بندگان حیفه (!) نپیوندی

(با این توضیح که به قول بزرگی نودونه درصد چاق های شهرمان از نوع حیفه اند ، که یعنی لقمه آخر را از آن لحاظ جذب میکنند که غذا حیف نشود و از آن جهت این دسته عظیم به چاق حیفه لقب گرفته اند.)

آنجا که تدبیرهای زیرکانه ات جواب داده و مطمئن شدی هفده نمره از امتحان را از زمین و هوا کسب کرده ای و حالا باز ترمز می خواهد تا سراغ رفقایت را برای سه نمره آخر نگیری که تاریخ امتحان ثابت کرده که اندیشمندان طمع کار هزینه زیادی را برای طمع آخر می دهند.

اگر هنوز به جایی نرسیده باشی که هوش از حواست پریده باشد شاید این تدبر کورسویی باشد که بدانی از که وکجا باید دست کشیدن را تجربه کرد که هر کس خودش بهتر میداند ، شاید آنچه همه نگاهش میدوزند و در خفا کمال غایی مطلوب لقب می گیرد همان میوه ظرفی است که برداشتنش جرعه ای تدبیر می طلبد.

اگر لیسیدن عسل لبه تیغ قسمتم شد و شهامت داشتم و سراغش رفتم و در میانه های کار ؛ تیغ تیره وتار را دیدم؛  شاید آن همان موقعی است که باید از خوردنش دست بردارم و یادم باشد که تا اینجایش مال من بود و باقی اش سهم تیغ ،

 و از اینجا به بعد ادامه دادنش به خداوند قسم دیگر نه شهامت نام دارد و نه عسلش شیرین تر ...!  

به تاریخ ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

به نام پدر

وقتی که شهر بساط  روز تو به پا می کند

جوراب فروش ها را طرفی بساط می کند (!)

شلوار و کت و پیراهن و کفش و کلاه

اندازه ها را به قواره تو به راه می کند

خواهم به سوی کت و شلوار گمان برم

ترسم به جیب عزیز خودت نشان برم

اندیشه اندوهگینی تو و شرم و حیای من

کین بار هم به مختصری پاپوش(!) اکتفا برم ؟

مانده ام ؛ نه بین کت و جوراب تحفه ام

که امشب چگونه به تو بر می خورد ؟

کت را گزین کنم ؛ به جیبت بر بخورد

جوراب را ؛ ترسم به قبای تو بر بخورد...!

 

سخاوتت را تنها به ماه می توانم تشبیه کنم که هرچه از خورشید می گیرد را بی کم و کاست به زمین هدیه میکند و ذره ای را برای خودش نگه نمیدارد گرچه تمام چهره اش تاریک است...

روز پدر مبارک...

به تاریخ ۱۳٩٠/۳/٢٥ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

 به رسم آسمانی ترین فریادهایم ، پنهانی ترین اشک هایم و پر درد ترین گریه هایم ؛تو را می خوانم که تنها تو دانایی به احوالم...

 

 

دیر زمانی است خداوند که مردمانم به آغاز کلام نام تو را جاری میسازند که ای کاش به رسم عادت نباشد؛اما من با تمام وجود نام تو را می برم ، نه به رسم عادت بلکه به تمنای وساطت ، آن هم میان من و مردمانم  ؛

تمنا می کنم  تا  وساطت کنی تا کلامم میان هیاهوی افکارهاشان گم نشود و به دل زیبایشان بنشیند ؛ گر چه می دانم که به بلندای قصور کلامم ؛این همه  تقاضای بزرگی است...

گره از زبانم بگشای تا آنها که راهشان را هرچند کوتاه گم می کنند و رخسار زیبایشان را پاره نوشته هایم ملاقات می کند ، دیدارشان به فراموشی دوستی هایشان نپیوندد ،و ای کاش که به گوش جانشان بنشانی که همیشه همه آنها را با تمام وجود دوست دارم ...

برای دوستی هایمان می نویسم که نگرانم مباد به رسم تلخ عادت آنها هم فراموش شوند،

می نویسم تا اگر لحظه هامان در تکرار زندگی روزمره مان گم شدند و سهمشان از دیدار رخسارهای یکدیگر ، تنها به شمارش خاطره دوستی هامان اکتفا کرد ، هنوز از یاد نبری که ایستاده ام تنها و منتظر ؛ شاید بیایی و با شوق تمام دست مهربانت را بفشارم و روبرویت بنشینم و یک عمر خاطره مهربانی هایت را به یاد آورم ...

برای همه اطرافیانم می نویسم که حب و بغض هاشان را یکجا و درهم خریدارم چرا که باور دارم کمال آدمی در ناقص بودنش معنا می یابد..

               

 زندگی شاید به سخاوت گل سرخی باشد که لب باغ می روید بی آنکه باغبان پیش از این تدبیر روییدنش را کرده باشد ،

شاید به لطافت قطره اشکی باشد که هر بار در چشمانت به دام می افتد کار خودش را می کند و زیبایی چشمانت را دو چندان می کند هر چند تو در حال غصه خوردن باشی ؛

شاید به غنیمت فرصتی باشد که معلم در لحظه امتحان پی قند چایش مرا تنها می گذارد ؛

یا شاید به ناگهانی قطره جوهری باشد که از تکان خوردن قلم کندنویس پسرکی که در حال نوشتن خاطره شبانه است تخت خوابش را سیاه میکند وخاطره زندگی آن روز را از یادش می برد ؛

 زندگی هر چه باشد فرصتی است به کوتاهی عمر ؛ می ترسم که  به ناگهانی قطره جوهری فراموشش کنم  ؛ ای کاش یادم نرود  که به قول اخوان هی فلانی زندگی شاید "همین" باشد...

 

به تاریخ ۱۳٩٠/۳/۱٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت