شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم































شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم

شهر شب را همه شب سیر و صفایی دارم

چه بساطی به راه افتاده در این جهانم ، همان که همه می گویند جهانم آرزوست...!

کم ندیده ام که وقتی ارده ات بعد از سالها دوری از راه سر می رسد و با تمام قوایت می خواهی از آن کمک بگیری و چیزی که می خواهی را بدست بیاوری، نیازی نیست بیشتر از یک شب صبح شود تا بفهمی آدم های قشنگ دو پا که هیچ، هستی بی جان هم انگار از این آدم های دوپا باارده تر؛تصمیم گرفته جلویت سد ببندد تا به ذره ای از آنچه می خواهی نرسی ؛

 گاهی هم نشسته ای و از هستی که حالا همه چیز را هم در ذره ذره آن جاندار و پویا می بینی و هیچ انتظاری هم از هیچ قسمتی از آن نداری ، حس می کنی همه چیز دم در خانه ات مهیاست ...! در حالت کمی اغراق آمیز می توان گفت که در همان لحظه حس می کنی تنها کتاب داستانی که در کودکی جایش گذاشته بودی و هیچ وقت حتی همان زمان کودکی (!) انتظارش را نداشتی به واقعت بپیوندد ، حالا بدل به اظهر من الشمس ترین قسمت زندگیت شده و آن چیزی نیست به جز غول چراغ جادو که کت بسته در اختیار توست ...

این که چه حکمتی است ، خدای داند ؛ اما اگر از شاخ و برگش کمی کم کنم ، مطمئنم قبولش داری ، از آنجا مطمئنم که از طفولیت ، حضرت پدرم مرا پند می نمود که وقتی خریدی نداری بازار را تورقی کن که هر آنچه بعداً بخواهی ، بعداً نیابی و  فرشته مادرم نیز گوش زدم می نمود که هر وقت درسی نداری کتابهایت را جست و جویی بنما که آنچه اکنون نمی خواهی بیابی ، آنچنان اکتشافش نمایی که شب امتحان که هم چون نفس قدرش را می دانی ، همچون هوا متوجه حضورش نخواهی شد..

فارغ از همه این ها ، فارغ از آنچه برایم ماند ، فارغ از آنچه هستی می کوشد از دستم در بیاورد ، فارغ از آنچه وقتی خوابم هستی همچون ظرف نذری در خانه ام می فرستد و فارغ از همه ترس های گذشته ام  ، راهم را ؛ اکنون که برگزیده ام داد می زنم ، نه برای مردم شهرم ، برای شهرم ، بکوش تا بکوبی ام ، همیشه می آمدم که بازیت را ببرم ، این بار می برم چون برای برد نیامدم ، آمدم تا از لحظه لحظه لجبازی هایت یک دل سیر حظ کنم...

همیشه می آمدم که برسم تا انتهایش ،اما این بار لذت مسیر را هرگز به کوتاهی لحظه وصال نخواهم فروخت...

کوچ دوم

به تاریخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

به تو هم بگویم تا یادت باشد که بارهایت را تا خوب نبسته ای قدم از قدم بر ندار.

چه زود بازگشتم از این کوچ همیشگی ، در قدم نخستش چه گیری افتاده.... این بار قدم به قدم می روم ، شاید کارگر بیفتد... می دانی حکایتش مثل چیست ،

یادم می آید سی روزی بیشتر به کنکور کارشناسی نمانده بود که نکته ای از ریاضی را برای حلش ، نزد دبیرم بردم ، نکته خیلی زمان برای حلش نمی برد اما حرفش گرچه آن روز خوشایندم نبود ، اما پنج سالی می شود که یادم نرفته این خلاقیت زبان و اندیشه اش را ، هرچه اصرار کردم پاسخی بدهد ، رد می کرد ، گفتم مگه توضیحش بیشتر از ده دقیقه زمان می گیره گفت نه ولی سالهاست ازین موضوع سوالی نیامده ، پس لازم نیست بدانی ...!
تا آخر کلاس صبر کردم ، مساله بد روی مغزم چنبره زده بود ، صاعقه ای زد و حلش کردم آخر این معمای بشری را ...! کلاس که تموم شد جواب را پیشش بردم گفت درسته ولی یادت باشه اشتباهی که الان انجام دادی رو تو کنکور تکرار نکن ! گفتم آخر درسته یا غلط ؟؟! گفت جوابت درسته ولی جواب دادن بهش غلط بود ، گفتم اگه عین همین اومد .... وسط حرفم پرید و گفت اگه عینه عینه عینه همینم اومد ازش رد شو ! به خودت بگو سوالی که 20 ساله نیومده و اَد (!) برای کنکور من اومده رو می خوام که جواب ندم......!

راستش فهمیدم چی گفت ولی نیفتاده بود ، تا بعد کنکور هم هنوز حرفش رو مخم بود یکی دو ماه گذشت که یاد جُک اون پیرمرد افتادم که تو نود و پنج سالگی بعد از هفتاد سال شرکت منظم تو مسابقه بخت آزمایی ، بالاخره بهش جایزه افتاد ، ازش پرسیدن چیکار می کنی با این پولت ؛ گفت تا بتونم دست شویی عمومی می زنم توی شهر ، گفتند چرا ؛ جواب داد : که مردم بیان ...(ببخشید!)... به شانس ما ، که تواین سن باید جایزه رو ببریم ....!

حالا برام افتاده بود چرا گفت حتی اگه بلد بودی جواب نده ، دیگه برام افتاده بود که کجا باید از چی رد شد ؟ یه ذره دیر شده بود ، باورت می شه بعد پنج سال هنوز ناراحتم ، ناراحتم از اینکه چرا جواب اون سوال رو دادم ! حالا برام افتاده بود که چرا پیر مرد با اینکه قرار بود دست شویی بسازه باز هم از بلیط خریدن دست نمی کشید ...

جنس دست نکشیدنش شاید از جنس :

رها نمی کنم این درد را ... می خواهم بدانم درد مال من است از بد بودنم ، یا دنیاست از بی وفایی اش ، آنقدر نگهش می دارم .... آنقدر نگهش می دارم تا یکی از ما بمیرد ... بعد ببینم باز درد دارم یا دیگر قطع شده این درد تکراری .... آنقدر نگهش می دارم ....

آنقدر نگهش می دارم

به تاریخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت