شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم































شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم

شهر شب را همه شب سیر و صفایی دارم

حالا که این مسیر شد همه شب و روز من ، حالا که قطار این کوچ پس از مدت ها به راه افتاد ، حالا که دیگر لرزش کلامم از وحشت نرسیدن نیست ؛ از کثرت بی صبری است ، همه اش را تماشا کن ، درهم و یکجا ، نه نشد ، برنگردان آن روی ماهت را که تا اینجای کلام چموشم خوب تقلا کرده ، برنگردان آن ماه صورتت را تا بدانی که حریف این قصه قدیمی چه انسانها که نشده اند ،

 همه هم می گویند حکایت من متفاوت از دیگری است ، اما من دو چیز می گویم ، اول اینکه برای من نادرتر از آن است که تصورش را کنی و دوم اینکه چقدر قشنگ است که همه همین را فکر می کنند ... !

می دانی کجایش وخیم تر می کند این قضیه را ؛ وقتی که به هر دوی این حرف ها به یک اندازه و آن هم به اندازه تمام وجودت ایمان داری...!

 

 

                              آتش مزن که این خرمن خموش      لختی نمانده که باز شعله ور شود

                               دسـتـت ببنـد و زبان فرو بگــیر       حرفی مزن که عشق دوباره شر شود

                    این شهر تا فرو برد این بغض خسته را        کی می شـود که دلی اسیـر نظـر شود

                                                                       (تکه پاره ای از غزل خاکستر خموش)           

 

به تاریخ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

حرکتی نکن که خاکروبه هایش را می خواهم جارو بکنم . می خواهم خاکسترش را خوب پاک کنم ، جوری که ذره ای جای نماند ، می دانم ؛ بله ، دفعه قبل هم همین را گفتم ولی چه کنم دیگر جاروست و خاکستر ، جارو برقی که نیست ، خب شاید جا بماند ذره ای از این خاکسترها ؛ می دانی برای تو بهتر است چه بگویم ، بگویم گریه کن ، اما نه از ناراحتی ،  فکر می کنم شاید اگر خیس شود ، خوب خوب خوب جارو شود ،  شاید دیگر بلند نشود این خاکستر ناگوارای مخروبه های کلبه دلسوخته اندیشه های من ...

به این می گویند دست گذاشتن روی زانوهایی که برای خودت است ، بعضی ها هم می گویند پشتکار ، اما من امیدشان را بیشتر دوست دارم ، چقدر بد است این عشق های یک طرفه ، آفت است ، یک طرف مغرور و هر کاری که بخواهد می کند و طرف دیگر با تمام وجود تقلا می کند که نشان دهد به او پایبند است ، درست شده حکایت من ،  من و امید را می گویم (!) چند سالی می شود که ارادتم را به او نشان دادم ولی او انگار نه انگار ...

ولی بی خیالش نمی شوم ، راستی فقط یک چیز بد ته دلم مانده ، می گویم شاید این گره کور کج و معوجی که خود بی سلیقه ام به اندیشه هایت زدم ، باز که چه عرض کنم ؛ لا اقل کمی شل تر شود ؛

یادت باشد هرچقدر هم که دلت شکست ، هرچقدر هم که کنکورت خراب شد ، هر چقدر هم که تنهایت گذاشتند ، هرچقدر هم که پل های پشت سرت خراب شد ، اصلاً هرچقدر هم که هربلایی آوره هایش را روی تو خالی کرد و مطمئن مطمئن هم بودی که دیگر توان بلند شدن نداری ، دستت را دوباره روی زانوهایت بگذار ؛ 

نه به تمنای شروعی دوباره ، نه به کوشش بازسازی خرابی ها و نه حتی برای بازگشت اراده ات ؛ دستت را باز روی زانوهای قشنگت بگذار تا باور کنی که هنوز می توانی دست های قشنگت را تا زاویه زانوهایت به حرکت در آوری و باور کنی که هنوز اندکی ویرانی مانده تا روی سرت خراب شود ... فقط همین ، هر چند واقعیتش را تو قشنگ تر از تکه پاره ی واژه های من می دانی ...

به تاریخ ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت