شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم































شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم

شهر شب را همه شب سیر و صفایی دارم

گرچه به قول سهراب " کار ما شاید این است پشت دانایی اردو بزنیم " ؛ اما به خدایی اش سوگند که تقرب به دانایی گستاخی قلم می خواهد و توان اندیشه.

 از عطوفت و بخشندگی ات بر من ببخشای آنچه تقربم می دهد به تماشاگه اندیشه ، که همین برای من کوته اندیش شاید همان اردوی پشت دانایی باشد...

 از آنجا می گویم که حوا ؛ باید می گذشت ؛ باید دست میکشید ، آنجا که همه جای بهشت با آن همه فراخی ندیده اش از دید من و تو ، ارزانی اش شد جز یک درخت و فقط جرعه ای دست کشیدن لازم داشت تا شش میلیارد را تا امروز آواره گیتی نکند ...!

اصلاً دست کشیدن در لبه تیغ سرنوشت آنجا که ضربه آخر وسوسه ات میکند ، شاید تو را امشب به یاد خاطره های زیادی بیاندازد .

آنجا که در ذهنت می کوشی خوش شکلترین میوه ظرف ازان تو شود و حالا که ظرف میوه به تقدیر کسوت تو  یا هر علت ناگهانی عزیز دیگری نخست در جمع به زیارت تو آمده ، به یاد حرف مادربزرگ می افتی که این کارزار تقوای معده می طلبد و باید آنچه که نمایشگاه نگاه حاضران را به خود اختصاص داده را وقف عام کرده و به میوه کناری اش اکتفا کنی.

آنجا که غذای خوشمزه امروز فقط به اندازه پیاله ای اضافه آمده و با فرض آنکه آنقدر شرافت انسانی ات گل کرده که دورش نریزی تا از بزرگ گناه اسراف قصر بدر ببری و با آنکه خبر از مزه نامطلوب فردایش داری  بازسرانگشتی ترمز تقوا می خواهد که به جرگه بندگان حیفه (!) نپیوندی

(با این توضیح که به قول بزرگی نودونه درصد چاق های شهرمان از نوع حیفه اند ، که یعنی لقمه آخر را از آن لحاظ جذب میکنند که غذا حیف نشود و از آن جهت این دسته عظیم به چاق حیفه لقب گرفته اند.)

آنجا که تدبیرهای زیرکانه ات جواب داده و مطمئن شدی هفده نمره از امتحان را از زمین و هوا کسب کرده ای و حالا باز ترمز می خواهد تا سراغ رفقایت را برای سه نمره آخر نگیری که تاریخ امتحان ثابت کرده که اندیشمندان طمع کار هزینه زیادی را برای طمع آخر می دهند.

اگر هنوز به جایی نرسیده باشی که هوش از حواست پریده باشد شاید این تدبر کورسویی باشد که بدانی از که وکجا باید دست کشیدن را تجربه کرد که هر کس خودش بهتر میداند ، شاید آنچه همه نگاهش میدوزند و در خفا کمال غایی مطلوب لقب می گیرد همان میوه ظرفی است که برداشتنش جرعه ای تدبیر می طلبد.

اگر لیسیدن عسل لبه تیغ قسمتم شد و شهامت داشتم و سراغش رفتم و در میانه های کار ؛ تیغ تیره وتار را دیدم؛  شاید آن همان موقعی است که باید از خوردنش دست بردارم و یادم باشد که تا اینجایش مال من بود و باقی اش سهم تیغ ،

 و از اینجا به بعد ادامه دادنش به خداوند قسم دیگر نه شهامت نام دارد و نه عسلش شیرین تر ...!  

به تاریخ ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

به نام پدر

وقتی که شهر بساط  روز تو به پا می کند

جوراب فروش ها را طرفی بساط می کند (!)

شلوار و کت و پیراهن و کفش و کلاه

اندازه ها را به قواره تو به راه می کند

خواهم به سوی کت و شلوار گمان برم

ترسم به جیب عزیز خودت نشان برم

اندیشه اندوهگینی تو و شرم و حیای من

کین بار هم به مختصری پاپوش(!) اکتفا برم ؟

مانده ام ؛ نه بین کت و جوراب تحفه ام

که امشب چگونه به تو بر می خورد ؟

کت را گزین کنم ؛ به جیبت بر بخورد

جوراب را ؛ ترسم به قبای تو بر بخورد...!

 

سخاوتت را تنها به ماه می توانم تشبیه کنم که هرچه از خورشید می گیرد را بی کم و کاست به زمین هدیه میکند و ذره ای را برای خودش نگه نمیدارد گرچه تمام چهره اش تاریک است...

روز پدر مبارک...

به تاریخ ۱۳٩٠/۳/٢٥ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

 به رسم آسمانی ترین فریادهایم ، پنهانی ترین اشک هایم و پر درد ترین گریه هایم ؛تو را می خوانم که تنها تو دانایی به احوالم...

 

 

دیر زمانی است خداوند که مردمانم به آغاز کلام نام تو را جاری میسازند که ای کاش به رسم عادت نباشد؛اما من با تمام وجود نام تو را می برم ، نه به رسم عادت بلکه به تمنای وساطت ، آن هم میان من و مردمانم  ؛

تمنا می کنم  تا  وساطت کنی تا کلامم میان هیاهوی افکارهاشان گم نشود و به دل زیبایشان بنشیند ؛ گر چه می دانم که به بلندای قصور کلامم ؛این همه  تقاضای بزرگی است...

گره از زبانم بگشای تا آنها که راهشان را هرچند کوتاه گم می کنند و رخسار زیبایشان را پاره نوشته هایم ملاقات می کند ، دیدارشان به فراموشی دوستی هایشان نپیوندد ،و ای کاش که به گوش جانشان بنشانی که همیشه همه آنها را با تمام وجود دوست دارم ...

برای دوستی هایمان می نویسم که نگرانم مباد به رسم تلخ عادت آنها هم فراموش شوند،

می نویسم تا اگر لحظه هامان در تکرار زندگی روزمره مان گم شدند و سهمشان از دیدار رخسارهای یکدیگر ، تنها به شمارش خاطره دوستی هامان اکتفا کرد ، هنوز از یاد نبری که ایستاده ام تنها و منتظر ؛ شاید بیایی و با شوق تمام دست مهربانت را بفشارم و روبرویت بنشینم و یک عمر خاطره مهربانی هایت را به یاد آورم ...

برای همه اطرافیانم می نویسم که حب و بغض هاشان را یکجا و درهم خریدارم چرا که باور دارم کمال آدمی در ناقص بودنش معنا می یابد..

               

 زندگی شاید به سخاوت گل سرخی باشد که لب باغ می روید بی آنکه باغبان پیش از این تدبیر روییدنش را کرده باشد ،

شاید به لطافت قطره اشکی باشد که هر بار در چشمانت به دام می افتد کار خودش را می کند و زیبایی چشمانت را دو چندان می کند هر چند تو در حال غصه خوردن باشی ؛

شاید به غنیمت فرصتی باشد که معلم در لحظه امتحان پی قند چایش مرا تنها می گذارد ؛

یا شاید به ناگهانی قطره جوهری باشد که از تکان خوردن قلم کندنویس پسرکی که در حال نوشتن خاطره شبانه است تخت خوابش را سیاه میکند وخاطره زندگی آن روز را از یادش می برد ؛

 زندگی هر چه باشد فرصتی است به کوتاهی عمر ؛ می ترسم که  به ناگهانی قطره جوهری فراموشش کنم  ؛ ای کاش یادم نرود  که به قول اخوان هی فلانی زندگی شاید "همین" باشد...

 

به تاریخ ۱۳٩٠/۳/۱٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت