شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم































شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم

شهر شب را همه شب سیر و صفایی دارم

        شاید تولدنامه ام آنچه که می خواستم نشد اما حالا که زندگی ام حکم کفی است برروی اقیانوس هستی کاش آنچه از قلبم جاری است ، به گوشه اندیشه هایتان لنگری می انداخت تا به قول خلیل جَبران مرگم همچون نسیمی این کف را به فراموشی اقیانوس هستی نسپارد.

     تقدیم به همه آنها که مرا در این غیاب زودهنگام و مرموز وادارم نمودند به تفکر برای آنچه آمده ام (چه به دنیا آمده ام چه به عرصه وبلاگنویسی !)و به همه آنها که هنوز نمی گذارند تحریف حقیقت ، شاکله بازار ارتباط هایمان را به طعم ریا بکشاند...

به شلوغ بازار فروش ریا به رنگ حقیقت ، چقدر سخت شده غالب کردن حقیقت به جای حقیقت... به امید آنکه به بازار حقیقت  هیچ گاه احتکار روا نباشد ؛ حراج می کنم آنچه در دلم گرفتار  شده..

     گرچه به قصد اعتراف قلم به کاغذ رواندم تاولادتنامه ای متفاوت گسیل دوستانم کنم اما به ذهنم زد که تفاوت به چه قیمتی !! آن هم وقتی که حضرت حق و تمام هستی اش برای تحقق ستارالعیوب بودن لحظه ای استراحت نمی کنند ، این چه بی فکریست که یک شبه برای جلب توجه (به قول عزیزی...) به هرکاری دست بزنم و پنبه هرچه هستی بافته و تافته را به تنهایی بزنم ؛ بله گاهی فشاری ؛ چیزی روی آدم وجود دارد به کرده ها که اعتراف می کند که هیچ به ناکرده ها نیز اعتراف می کند ، ولی حالا که فشاری نیست ؛ این کار به نادانی بیشتر شبیه است تا اعتراف !

     اصلاً به نظر این حقیر اعتراف ؛ یعنی سخن گفتن به هنگام فشار جسمی یا روحی ، حالا اگر اعتراف قرار باشد به ناکرده ها هم آغشته شود آن وقت شاید فشار روحانی کارگر باشد (اگر به روح اعتقاد داشته باشید درک مفاهیم ثقیل بالا کمی سبک تر خواهد شد!)

      از آنجا که شرم و حیا در بیان حقیقت ، ریاکاری است و بدان سبب که رسالت حضور حقیرم در اینجا فشار روحانی لازمه برای اعتراف به حقیقت حضورم را موکد می کند به اعتراف نامه ای مختصر در این باب اکتفا میکنم:    شاید وقتی ایده هایم را دوباره مرور می کنم باید معترف به دوست داشتن مردمانم باشم و به اینکه با تمام وجود تلاش می کنم تا به همین مختصرنامه ها به گوشه یادهاشان لنگری بیاندازم ، چه آنها که مهربانی هایشان لنگری به عمق وجودم انداخته، چه آنها که به مشغولیت هاشان تدبیر بی تفاوتی در تقابل ابرازهایم به خود گرفته اند و چه آنها که به شوق گذاشتن یک یادگاری تصمیم به خراش دلم گرفته اند ... اعتراف می کنم که گرچه احساسم برای دوست داشتنشان یکسان نیست اما همه آنها را دوست دارم.

      شاید دلبستگی به آدم ها حکم شاخه های یک درخت باشد ، و جداکردن بعضی از آن شاخه ها ؛ که دچار آفت شده اند ؛ هرسی باشد به تمنای رشد بیشتر شاخه های بزرگتر، اما یادم نمی رود که درخت هیچگاه جای شاخه های کنده شده را از یاد نمی برد چرا که در هر بهار به یادشان برگ سبزی در محل وداع می رویاند ؛

 اعتراف می کنم که هرس به بهانه رشد را حتی اگر قبول کنم اما هرگز از یاد نخواهم برد...

 

                      برای آنها که هنوز خاطره ای از یادگاری دوستی های یکدیگر به یاد دارند.

به تاریخ ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ به قلم مرتضی _نسیم دوست () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت