فعلاً خدانگهدار ... - شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم































شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم

شهر شب را همه شب سیر و صفایی دارم

چه بگویم جز ابراز احساس دلتنگی در برابر همه دوستانی که مجبورم فعلاً خداحافظی کنم، ماندن بیش از این روا نیست، البته برای خیلی ها بعد از پست "سفری از جنس کوچ" موضوع خداحافظی روشن بود، ولی برای برخی هم نه.

این پست آخر هم، برای رساندن این خبر کوچک، به همه آنها که به عشقشان، دل سفید کاغذهایم را گاه و بی گاه سیاه می کردم...

چه حکایتی شده، نگویم رفتم، می ترسم بگویند چرا خبر نداده رفتی، خبرش را هم بدهم، حکایت گنجشکی می شود که وقتی از درخت تنومندی رفت؛ فریاد خداحافظی سرداد؛ درخت به خود آمد و گفت تو اصلاً کی آمدی که من نفهمیدم! گرچه بی شک حکایتم همین دومی است، اما نه به تمنای اهمیت رفتنم، بلکه به واسطه احترامی که برای تک تک مخاطبان نوشته هایم قائلم، رسالت نوشتن این را بر دوشم احساس نمودم.

دلم برای تک تک آنها که تحملم کردند، تنگ می شود. همین قدر بگویم که از اول هم قرارم بر ماندن نبود، نه می خواستم و نه می توانستم. علتی بود که آمدم، یا، علتی بود که رفتم، بماند. اما در وضعیت فعلی ام روا نیست ماندنم، بی شک کلامم گویای نارضایتی خودم از رفتن نیز هست، اما مگر می شود، باید پایین بیایی از این ریل. همیشه که نمی توانی روی ریل راه بروی، بالاخره می آید روزی قطاری که تمام این ریل را می خواهد، عبورش کوتاه است اما روا نیست ماندن، اصلاً از اول هم این ریل را برای او کشیده اند، سهم من مدتی بود که قطاری برای عبور نیامده بود، صدای سوت قطار که رسید، باید جال و پوسم را جمع کنم...

 

دیگر آنکه برای احترام به مخاطبانم، رفتنم، واجب است. تاب ماندن در جمع دوستان مهربانم را ندارم، چرا که ماندنم نبرد ناعادلانه ای را تصویر می کند از کوتاهی افکارم در برابر بلندای اندیشه های آنان. مِن باب اطوار نمی گویم، واقعاً کم آورده ام، رفتنم از جنس فرار نیست، از جنس فرصت است، فرصتی برای نوسازی افکار پریشانم، برای بازخوانی قلم گمراهم، بازخوانی اندیشه های دیگران، مطالعه فکرهای بلند، مطالعه در گوشه یک پیله، نه به تمنای پروانه شدن، بلکه در آرزوی تغییری بر چهره تراز نشده ی کرم گونه ام. دعایم کنید که خدا راه را نشانم دهد...

 

 

و اما تشکر :

ویژه دوستت دارم شب زنده عزیز، برای کلمه به کلمه هایی که نوشتی و نقد هنرمندانه ای که بر ناهنرمندانگی های بنده نوشتی،  بدون کوچک ترین تعارفی بگویم که به خدا تشکر از این هم لطف مهربانانه ات را نمی توانم در کاممنت ها جواب دهم ، باید پست بگذارم، گرچه می دانم با اینکه در نظر خودم بزرگ است اما تحفه ای حقیر است در محضر بزرگان... فقط ای کاش کمی زودتر می آمدی، نمی گویم که نخواندم، برعکس خواندم و ذره ذره اش را نصب العین آینده کردم، ای کاش قبل از تصمیم به رفتنم می آمدی، همیشه دوستت دارم و از ته ته وجودم با تمام عشق کورکورانه کودکانه ام، همه آرزوهای قشنگ خودم را برای تو هم آرزومندم:دی، دوستت دارم شب زنده مهربان...

تشکر ویژه ای از همه دوستان نازنین و مهربانم، از تنهای صحرا که نقطه آغاز آمدنم بود؛ چراغی بود برای حرکت و نگاهی برای دیدن؛ شاید باورت نشود ولی آنچه برای من جا گذاشتی؛ توان بلند شدن را دوباره بازگرداند؛ برایت دنیایی از طراوت و سلامتی آرزومندم، از سیب حوا که شائبه ماندن را ولو به اندازه سپیده صبح به کامم نشاندی؛ بی شک بعد از تو فهمیدم که پیش از آن قلمم در فضای روزمرگی ها چقدر خوش بخت بوده که جان سالم به در برده، از روز آخر که خودش می داند چه حسی به او دارم و چقدر شرمنده ام که برای قشنگ ترین سمفونی زندگی اش هیچ سازی نداشتم که در محضر مهربانش ارزانی کنم؛ امیدوارم روزی برسد که بتوانم تحفه ای شایسته را با یک دنیا احترام تقدیمش نمایم، تشکر ویژه ای از لاله وحشی که افقی روشن کرد در اندیشه قلم کج و معوجم؛ هرجا که باشی برایت دنیایی از سعادت و پیروزی آرزومندم، از سروش که هنوز هم خبر این شهرِ رو به خاموشی را می گیرد؛ ای کاش قلمم توان ابراز ارادت هایم را می داشت؛ برای دنیای زیبایت کوهی از تلاش و شادی آرزومندم، از هادی که نفسش پر از رایحه مهربانی بود و عقایدش هر چقدر بیشتر قدمت داشت برایم بیشتر تازگی داشت؛ خدا کند که ساز زندگی قشنگ و تازه اش هم همیشه کوک باشد، از م.م که ارادتی به قدمت دوستی ام به او دارم؛ ای کاش تحفه ارادت ناچیزم؛ تبریکی بر شادی های اخیرش باشد، از ریحانه که ساز مخالفش کوکم می کرد تا سمفونی نتراشیده ام را با تدبیرتر طراحی کنم؛ گرچه قلمی نداشتم که ارزانی نگاهش باشد، از امین که ای کاش روزی باور می کرد شش دنگ واحدی که در خرابه دلم دیده بود را قبلاً تماماً به نامش زده بودم؛ برایش آرزو می کنم که روزی رصد کند ستاره دلش را، از علیرضا که خاطره مهربانی آدم ها را به یادم می آورد؛ ترجیح می دهم جرعه ای سکوت کنم و دلی به سوز نوای قشنگ او بسپارم، از حکایت که کلامش جلا می دهد نگاه کدرم را؛ که ای کاش پیدا کنم مسیر بازگشتم را، از سحر، سینا، رضا، محسن، ستاره، مینو، نفس تازه، عاطفه، مصطفی و... همه دوستان مهربان و عزیزتر از جانم، ای کاش از نو بتراشمش این خمیده قلمم را تا شاید روزی بتوانم به نگاه زیبایتان؛ پاسخی در شان مهربانی هایتان دهم... .

خدای را امید دارم که فرصتی دیگر عطایم کند تا شهرشب را باز روشن کنم، رفتنم از جنس انفعال نیست، از جنس طلب فرصت است. شهرشب برایم همیشه بیدار است. گرچه بسیار خسته ام، اما مطمئنم، در این مدت نیز لحظه ای از یادتان نخواهم برد. بدان امید که علتش برسد بر این بازگشت و علتش رفع گردد از این فراق...

خدانگهدار ...

 

به تاریخ ۱۳٩۱/٧/٢٩ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ به قلم من _نسیم دوست () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت