شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم































شهری بخوابد اگر؛ من بیدارم

شهر شب را همه شب سیر و صفایی دارم

به نام پدر

وقتی که شهر بساط  روز تو به پا می کند

جوراب فروش ها را طرفی بساط می کند (!)

شلوار و کت و پیراهن و کفش و کلاه

اندازه ها را به قواره تو به راه می کند

خواهم به سوی کت و شلوار گمان برم

ترسم به جیب عزیز خودت نشان برم

اندیشه اندوهگینی تو و شرم و حیای من

کین بار هم به مختصری پاپوش(!) اکتفا برم ؟

مانده ام ؛ نه بین کت و جوراب تحفه ام

که امشب چگونه به تو بر می خورد ؟

کت را گزین کنم ؛ به جیبت بر بخورد

جوراب را ؛ ترسم به قبای تو بر بخورد...!

 

سخاوتت را تنها به ماه می توانم تشبیه کنم که هرچه از خورشید می گیرد را بی کم و کاست به زمین هدیه میکند و ذره ای را برای خودش نگه نمیدارد گرچه تمام چهره اش تاریک است...

روز پدر مبارک...

به تاریخ ۱۳٩٠/۳/٢٥ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ به قلم من _نسیم دوست () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت