چه راه ها که باز نرفته ایم ....

حالا که این مسیر شد همه شب و روز من ، حالا که قطار این کوچ پس از مدت ها به راه افتاد ، حالا که دیگر لرزش کلامم از وحشت نرسیدن نیست ؛ از کثرت بی صبری است ، همه اش را تماشا کن ، درهم و یکجا ، نه نشد ، برنگردان آن روی ماهت را که تا اینجای کلام چموشم خوب تقلا کرده ، برنگردان آن ماه صورتت را تا بدانی که حریف این قصه قدیمی چه انسانها که نشده اند ،

 همه هم می گویند حکایت من متفاوت از دیگری است ، اما من دو چیز می گویم ، اول اینکه برای من نادرتر از آن است که تصورش را کنی و دوم اینکه چقدر قشنگ است که همه همین را فکر می کنند ... !

می دانی کجایش وخیم تر می کند این قضیه را ؛ وقتی که به هر دوی این حرف ها به یک اندازه و آن هم به اندازه تمام وجودت ایمان داری...!

 

 

                              آتش مزن که این خرمن خموش      لختی نمانده که باز شعله ور شود

                               دسـتـت ببنـد و زبان فرو بگــیر       حرفی مزن که عشق دوباره شر شود

                    این شهر تا فرو برد این بغض خسته را        کی می شـود که دلی اسیـر نظـر شود

                                                                       (تکه پاره ای از غزل خاکستر خموش)           

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
یک رهگذر

سلام وبلاگ زیبایی دارین

روز آخر

شاید لازم باشد آتشی به پا شود تا حیاتی نو شروع گردد..ققنوس.. شروعی رو به جلو... و البته پر از تازگی

شبزنده

می دانی کجایش وخیم تر می کند این قضیه را ؛ به نطرم وقتي مي خواي خودموني حرف بزني جملاتت رو معمولي تر بزن، آرايه بگبر ولي نه از جنس بي قانوني در جاي فعل :دي متنت عالي بود شعرت عالي تر كاش غزلت را مي خوانديم :)