کوچی که برگشتم از آن ، که ای کاش ...

به تو هم بگویم تا یادت باشد که بارهایت را تا خوب نبسته ای قدم از قدم بر ندار.

چه زود بازگشتم از این کوچ همیشگی ، در قدم نخستش چه گیری افتاده.... این بار قدم به قدم می روم ، شاید کارگر بیفتد... می دانی حکایتش مثل چیست ،

یادم می آید سی روزی بیشتر به کنکور کارشناسی نمانده بود که نکته ای از ریاضی را برای حلش ، نزد دبیرم بردم ، نکته خیلی زمان برای حلش نمی برد اما حرفش گرچه آن روز خوشایندم نبود ، اما پنج سالی می شود که یادم نرفته این خلاقیت زبان و اندیشه اش را ، هرچه اصرار کردم پاسخی بدهد ، رد می کرد ، گفتم مگه توضیحش بیشتر از ده دقیقه زمان می گیره گفت نه ولی سالهاست ازین موضوع سوالی نیامده ، پس لازم نیست بدانی ...!
تا آخر کلاس صبر کردم ، مساله بد روی مغزم چنبره زده بود ، صاعقه ای زد و حلش کردم آخر این معمای بشری را ...! کلاس که تموم شد جواب را پیشش بردم گفت درسته ولی یادت باشه اشتباهی که الان انجام دادی رو تو کنکور تکرار نکن ! گفتم آخر درسته یا غلط ؟؟! گفت جوابت درسته ولی جواب دادن بهش غلط بود ، گفتم اگه عین همین اومد .... وسط حرفم پرید و گفت اگه عینه عینه عینه همینم اومد ازش رد شو ! به خودت بگو سوالی که 20 ساله نیومده و اَد (!) برای کنکور من اومده رو می خوام که جواب ندم......!

راستش فهمیدم چی گفت ولی نیفتاده بود ، تا بعد کنکور هم هنوز حرفش رو مخم بود یکی دو ماه گذشت که یاد جُک اون پیرمرد افتادم که تو نود و پنج سالگی بعد از هفتاد سال شرکت منظم تو مسابقه بخت آزمایی ، بالاخره بهش جایزه افتاد ، ازش پرسیدن چیکار می کنی با این پولت ؛ گفت تا بتونم دست شویی عمومی می زنم توی شهر ، گفتند چرا ؛ جواب داد : که مردم بیان ...(ببخشید!)... به شانس ما ، که تواین سن باید جایزه رو ببریم ....!

حالا برام افتاده بود چرا گفت حتی اگه بلد بودی جواب نده ، دیگه برام افتاده بود که کجا باید از چی رد شد ؟ یه ذره دیر شده بود ، باورت می شه بعد پنج سال هنوز ناراحتم ، ناراحتم از اینکه چرا جواب اون سوال رو دادم ! حالا برام افتاده بود که چرا پیر مرد با اینکه قرار بود دست شویی بسازه باز هم از بلیط خریدن دست نمی کشید ...

جنس دست نکشیدنش شاید از جنس :

رها نمی کنم این درد را ... می خواهم بدانم درد مال من است از بد بودنم ، یا دنیاست از بی وفایی اش ، آنقدر نگهش می دارم .... آنقدر نگهش می دارم تا یکی از ما بمیرد ... بعد ببینم باز درد دارم یا دیگر قطع شده این درد تکراری .... آنقدر نگهش می دارم ....

آنقدر نگهش می دارم

/ 4 نظر / 8 بازدید
amin

گر من ز می مغانه مستم ، مستم // گر کافر و گبر و بت پرستم ، هستم //// هر طایفه ای مرا به نامی خواند // من به همان شیوه که هستم ، هستم

علیرضا

پس الکی نبود این کوچت !! جدی جدی داری میری؟؟ حالا از کسی فرار می کنی یا دنبال...؟

ریحانه

شاید اینجاس که به این نکته میرسیم که سکوت و گذر هم خوبه! ولی مطمئن باش اگه از اون سؤال اون لحظه ساده دس می کشیدی الان احساس ناامیدی بیشتری میکردی, اون پیرمرد با اینکه میدونس دیگه هدف اولی رو نداره ولی 70 سال از عمرش رو گذاش اونم برای اثبات به خودش!!! درد ها باید بمانند.

شبزنده

مطمئن باش پيرمرد قرار نبود دستشويي بسازه ولي تو اون سن و سال... نكته جالبي بود كه اشاره كردي لذت بخش بود