بازای ، خریدار شکسته اش چه با انصاف است...

      اینکه چقدرش حقیقی بود ، اینکه چقدر از قسمت حقیقی اش پاک بود ، اینکه ، چقدر از قسمت حقیقی پاکش با اراده محکم همراه بود ؛ و اینکه چقدر از آن قسمت حقیقی پاکش که با خواستن همراه  بود مورد قبول بارگاهش شد؛  خدای داند...

    اما به سریع الرضا بودنش سوگند که لحظه توبه اگر حس نکنی که حتی قسمتی از آن تکه حقیقی پاک همراه با اراده اش ، پذیرفته شده ؛ چه سخت می شود سرکردن سال تا پایانش آن هم به امید رمضانی دیگر...

 صد بار توبه شکستم و ببین که باز آمده ام

   و چقدر سخت است تشخیص مرز مَرکب و مقصد

  ای کاش یادم نرود که حتی اگر تکه ای هم قبول افتاد تازه کار شروع شده ، نه تمام ...

   گرچه امسال تازه فهمیدم که مسلک حیاتم همچون تصویری از حیات کسانی شده که در اندیشه هاشان وصال به معشوق مقصد و مقصود است ؛ ای کاش یادم نرود که  مرکب حرکت را با مقصدش اشتباه نگیرم.

    حالا که رمضانی دیگر در عبور است بر تخته سنگ های جدار برداشته وجودم می نویسم که حتی اگر قسمتی از توبه ام قبول بارگاهش شد ، پایان راه نیست ، آغاز سفری است شیرین در انتهای جاده ای بی انتها...

    شاید خواستن را بلد نبودم ، اگر هم می خواستم به خود نمی جنبیدم و اینک به خود آمده ام و به اشتیاق قدم در جاده ای نهادم که بی انتهاست...

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی

سلام ،عالی مثل همیشه ! یکم شوال هر سال سالگرد تولد تک تک انسانهاست ، کاش بشه این برگه سفید اعمال با سیاهی گناه پر نشه ! راستی یه پیشنهاد ، خیلی خوب میشه اگه نقد فیلم ها را هم به وبلاگت اضافه کنی ، حداقل پول موبایل منم کمتر میاد ... !

ارشاد

با سلامی به پهنای دشت! تحت تاثیر وبلاگت قرار گرفتم. موفق باشی.[چشمک]

م.م

گر در ازای گناهت، توبه خود را به صد کنی غافل مشو که شکر بعید عجل را رسد کنی بک سو نظر به عمر کن و کیفش به حظ ببر یک سو به سجده برو و دل را به بهایش بخر

حکایت

آید آن روز که من هجرت از این خانه کنم از جهان پر زده در شاخ عدم لانه کنم رسد آن حال که در شمع وجود دلدار بال و پر سوخته کارشب پروانه کنم . . . شود آیا از این بتکده بربندم رخت؟ پر زنان پشت بر این خانه بیگانه کنم؟

م.م

گاهی پیاله آشی ،نذر تظر کنی گاهی ز سِحر خیالت،شب را سَحر کنی گاهی ز انتظار غریبی نِگَهَت را نِگَه کنی گاهی ز عمق دلت سر مستت را لگد کنی گاهی سرت به هوا و به سوز دل ترکه خورده ای یک آه سوی رفیق نیمه رهت کنی

بیدار

فکر کنم دیگه بیداری نمونده.... آخه هموناییم که خوابشون نمی برد تازگیا میخوابند[خمیازه]

عاطفه

سلام.من تازه با وبلاگت آشنا شده ام.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.چرا زود به زود مطلب نمیگذاری؟؟ممنون.

شبزنده

تيمت عالي بازي كرد البته كامنتا كم از متن نداشت شعر نابت رو تو كامنت ميذاري نه تو وب :دي اينحا كه شد سر آغاز نامه، آشنا جامت بگير از سر پيمانه، آشنا لختي بنوش، الهي زبان گشود در شهر بيداري و شبانه، آشنا خلاصه اينكه داره بم حال ميده و كاش گرفتار قلم تو يكي نشم

سحر

بد نبود ایشاا... بهترم میشه[دلشکسته][گل]

سحر

]من واستون دعا می کنم حس گذاشتن مطلب بیاد پیشتون[نگران]حتما که میاد[شرمنده]