سفری از جنس کوچ

مرا دعوتم کردی در حالی که وصف پیش از این روزهای قشنگی که گذشت ، جز شرمندگی به درگاهت هیچ عایدی دیگری نداشت. شرح مسیرم در این چهار کوچی که بر من گذشت،مختصر ابزاری بود که ای کاش همراهم بوده باشد در این کوچ ابدی ...

اما با تمام وجودم آرزو می کنم که اگر تکه اول و دوم این تکه پاره واژه هایم ، شبیه بود به آنچه در این دو مرحله عمرم بر من گذشت ، ای کاش تکه آخرش نیز فقط ذره ای شبیه باشد به توصیف  روی رو سیاهم پس از این سفر عظیم ، خدا کند که هر چه سریعتر روزی آرزومندانش شود ؛ آمین یا رب العالمین

دردم فزون شده که اکنون دوا گرفته ام     هردرد و رنجی که گویی به خدا گرفته ام

از مردم ناپاک دنیا زخـم ها کشیده ام        روی لباس زخمی خود ردا گرفته ام

    با دریایی از گناه و بزه ز جانب خود           از شعله های آتش و شیطان رضا گرفته ام

***

بنگر زکورسوی امید و قلب شکسته ام    چاره ندارم که میلی به فنا گرفته ام

در این کویر زندگی خود باران ندیده ام        این کاسه را رو به رحمت خدا گرفته ام

یا رب ، کارم به کجا رسیده است          در انتهای شب مستی ندا گرفته ام

***

از تاریکی دل برون شو که پر گرفته ام        در ابتدای عمر خود شفا گرفته ام

با پرتو روشنی ز ندا و شراب عشق          در لوح تاریک و کبودم ضیاء گرفته ام

گویی ز کعبه پاک خداوند پاک             برچهره و جوارح خود صفا گرفته ام

دیگر زخشم و کینه و نفرتم خبر مگیر         با آن ندای عالم غیب وفا گرفته ام

گر تو بیایی و بر چهره ام نظر اندازی           رخسار قبل را نبینی که نما گرفته ام

شاید ز جراحات روزگار در امان باشم         از سوی او برای تنم قبا گرفته ام

در بهت و حیرتم که خدا با من چه کرده ای        این بخت را من روسیاه چرا گرفته ام

روزها پی هم می روند و پاسخ ندیده ام        کان روز این همه عیش را ز کجا گرفته ام

 

انت الرّب و انا المربوب ؛ و هل یرحم المربوب الی الرّب

  برایم دعا کنید که ای کاش ذره ای از این توصیف که از قلمم نشست ، وصف حال من روسیاه باشد . برایتان دعا می کنم که هرچه زودتر به بار بنشیند آرزوهای قشنگتان ، ای کاش در کوله بار آرزوهای قشنگتان دیدار خانه معبود جلوتر از همه باشد ...

انت الرّب و انا المربوب ؛ و هل یرحم المربوب الی الرّب

/ 3 نظر / 13 بازدید
مصطفی

زیارتت قبول حاجی ایشاا... که همینطور با احساس بمونی دوست داریم زیاد ، محض اطلاع !

شبزنده

شعرت مثل شعر من خيلي جا برا كار داره اينا نقدايي كه ب خودمم شده و سعي مي كنم اصلاح كنم. به تو هم مي گم 1- از ضمير (اين) جاهايي كه اجباري نداره و به نظر فقط براي مشكل عروضي شعر استفاده مي كني 2- لزوما صحنه هات ممتد و زيبا خلق نميشن 3- با پرتو روشن از شراب يعني چي؟! يه چيز بايد بياد كه به هم بخوره نه صرفا ... نظم بايد توي كلمات هم مشهود باشه و هدف هر كلمه مشخص، اين قبيل خطا تو شعرت زياد به چشم مياد به نظرم بايد اگه حرف از درياي گناه مي زني تو مصرع اول، تو مصرع دوم يعني چي كه آتش و شيطان.... با استعاره دريا همخوني نداره 4- مصراع ها جملات كامل هستند به عبارتي زبانت بريده بريده است. روايي شعر كمه. براي اينكه منظورم رو خوب بفهمي حتما شعر كبريت هاي نيمه سوخته علي رضا بديع رو تو گوگل پيدا كن و بخون 5- قافيه ها فقط قافيه بودند. اثر هنري نداشتند. مثلا از سوي او قبا رفته ام. قبا زيباييش از ردا كمتره شايد بهتر بود جاش با ردا كه برا لاپوشوني لباس گذاشته بودي ازش استفاده مي كردي 6- استعارا و مضامينت واقعا بكر بود. سعي كن حفظشون كني 7- خموش مي شوم تا لذت ببرم از شعر هاي زيبا ترت