به نام پدر

وقتی که شهر بساط  روز تو به پا می کند

جوراب فروش ها را طرفی بساط می کند (!)

شلوار و کت و پیراهن و کفش و کلاه

اندازه ها را به قواره تو به راه می کند

خواهم به سوی کت و شلوار گمان برم

ترسم به جیب عزیز خودت نشان برم

اندیشه اندوهگینی تو و شرم و حیای من

کین بار هم به مختصری پاپوش(!) اکتفا برم ؟

مانده ام ؛ نه بین کت و جوراب تحفه ام

که امشب چگونه به تو بر می خورد ؟

کت را گزین کنم ؛ به جیبت بر بخورد

جوراب را ؛ ترسم به قبای تو بر بخورد...!

 

سخاوتت را تنها به ماه می توانم تشبیه کنم که هرچه از خورشید می گیرد را بی کم و کاست به زمین هدیه میکند و ذره ای را برای خودش نگه نمیدارد گرچه تمام چهره اش تاریک است...

روز پدر مبارک...

/ 2 نظر / 6 بازدید
شبزنده

بيشتر شعر اجتماعي بود تا تقدير پدر :دي جالب بود ادبيات خاص و وزن نداشته و قافيه جور نشده نيمايي را هم كه نمي مانست تعريف قلمت را اينجا نمي كنم چون اهل زبان بازي نيستم ولي موضوع اجتماعيت عالي بود

شبزنده

عادتمه دوست دارم روند فكري نويسنده دستم بياد تا صرفا چند تا مطلب البته مطلباي آخرت رو فقط خوندم بشون فكر نكردم كه كامنت بذارم حقيقتش از اينكه ج ندادي ترسيدم جسارتي كرده باشم حواسم نبوده باشه به هر حال شعرت مثل شعر من هنوز زياد جا داره پخته شه ولي متنت به نظرم عالي مياد