حکایت میوه ای که ممنوعه اش نامیدند...

گرچه به قول سهراب " کار ما شاید این است پشت دانایی اردو بزنیم " ؛ اما به خدایی اش سوگند که تقرب به دانایی گستاخی قلم می خواهد و توان اندیشه.

 از عطوفت و بخشندگی ات بر من ببخشای آنچه تقربم می دهد به تماشاگه اندیشه ، که همین برای من کوته اندیش شاید همان اردوی پشت دانایی باشد...

 از آنجا می گویم که حوا ؛ باید می گذشت ؛ باید دست میکشید ، آنجا که همه جای بهشت با آن همه فراخی ندیده اش از دید من و تو ، ارزانی اش شد جز یک درخت و فقط جرعه ای دست کشیدن لازم داشت تا شش میلیارد را تا امروز آواره گیتی نکند ...!

اصلاً دست کشیدن در لبه تیغ سرنوشت آنجا که ضربه آخر وسوسه ات میکند ، شاید تو را امشب به یاد خاطره های زیادی بیاندازد .

آنجا که در ذهنت می کوشی خوش شکلترین میوه ظرف ازان تو شود و حالا که ظرف میوه به تقدیر کسوت تو  یا هر علت ناگهانی عزیز دیگری نخست در جمع به زیارت تو آمده ، به یاد حرف مادربزرگ می افتی که این کارزار تقوای معده می طلبد و باید آنچه که نمایشگاه نگاه حاضران را به خود اختصاص داده را وقف عام کرده و به میوه کناری اش اکتفا کنی.

آنجا که غذای خوشمزه امروز فقط به اندازه پیاله ای اضافه آمده و با فرض آنکه آنقدر شرافت انسانی ات گل کرده که دورش نریزی تا از بزرگ گناه اسراف قصر بدر ببری و با آنکه خبر از مزه نامطلوب فردایش داری  بازسرانگشتی ترمز تقوا می خواهد که به جرگه بندگان حیفه (!) نپیوندی

(با این توضیح که به قول بزرگی نودونه درصد چاق های شهرمان از نوع حیفه اند ، که یعنی لقمه آخر را از آن لحاظ جذب میکنند که غذا حیف نشود و از آن جهت این دسته عظیم به چاق حیفه لقب گرفته اند.)

آنجا که تدبیرهای زیرکانه ات جواب داده و مطمئن شدی هفده نمره از امتحان را از زمین و هوا کسب کرده ای و حالا باز ترمز می خواهد تا سراغ رفقایت را برای سه نمره آخر نگیری که تاریخ امتحان ثابت کرده که اندیشمندان طمع کار هزینه زیادی را برای طمع آخر می دهند.

اگر هنوز به جایی نرسیده باشی که هوش از حواست پریده باشد شاید این تدبر کورسویی باشد که بدانی از که وکجا باید دست کشیدن را تجربه کرد که هر کس خودش بهتر میداند ، شاید آنچه همه نگاهش میدوزند و در خفا کمال غایی مطلوب لقب می گیرد همان میوه ظرفی است که برداشتنش جرعه ای تدبیر می طلبد.

اگر لیسیدن عسل لبه تیغ قسمتم شد و شهامت داشتم و سراغش رفتم و در میانه های کار ؛ تیغ تیره وتار را دیدم؛  شاید آن همان موقعی است که باید از خوردنش دست بردارم و یادم باشد که تا اینجایش مال من بود و باقی اش سهم تیغ ،

 و از اینجا به بعد ادامه دادنش به خداوند قسم دیگر نه شهامت نام دارد و نه عسلش شیرین تر ...!  

/ 4 نظر / 9 بازدید
ریحانه

سلام بر اردو زن پشت دانایی متنت را بی برو برگرد قبول دارم یا میتونم لااقل بگم تا الان اینو تو ذهنه ما کردن شما طمع آخر رو بحساب تدبیر گذاشتی! شاید میتونم بگم من از اون دسته آدمایی هستم که هیجان لحظه آخر رو از خودم نمیگیرم! شاید بقول اطرافیان زندگی رو جدی نگرفته باشم البته این به این معنا نیس که ترمز نداشته باشم دارم با این تفاوت که پدال گاز همه ترمز منه تا الانم به شکر بالایی با اینکه جابجا داده ولی منو تو پرتگاههای زیادی نجات داده جایی که دیدم کناریم گازید و من از ترس اون ترمز کردم و اونو ته دره دیدم!!!!!..... درسته حوا 6میلیاردو آواره کرد ولی گذاشت من نوعی زندگی کنم تا درستو غلط رو امتحان کنم...... مطمـئن باش اگه بالایی مخالفه کاره حوا بود شما رو که با درایت تر بودی میگذاشت (منظورم از شما شماء نوعی بود) وبلاگت آرامش بخشه حتما باز هم سر میزنم و اگه دوس داشته باشی نظرات متفاوت میدهم ;) ممنونم :)

سینا

عرض تبریک هم برای اعیاد هم واسه وبلاگ ماهت[قلب] نمی دونم ترمز چقدر تا حالا نصیبم شده ولی منم تو زندگیم تا تونستم گاز دادم منم موافقم که حوای بیچاره رو نباس اینقدر توبیخ کرد خداییش من و تو بودیم بدتر ازین بودیم.... راستی گفتی از روز اول دایشگاه می نویسی ؛ پس چی شد ما هنوز منتظریما... برات آرزو میکنم که همیشه کلام زیبات جاری بشه و همینطور که خودت از بالایی تقاضا کردی همیشه به دل مردمانت بچسبه... [خداحافظ]

شبزنده

راستش درست نفهميدم چي قراره بگيرم يعني يه جورايي برا مطلب اول حسمو نگرفت تصويرت از طمع و تقوي جالب بود به خصوص بند آخر قلم روون ولي پر معمايي داري البته خوبيش اينه معماهاش راحت الحلقومند :دي