به رسم آسمانی ترین فریادهایم ، پنهانی ترین اشک هایم و پر درد ترین گریه هایم ؛تو را می خوانم که تنها تو دانایی به احوالم...

 

 

دیر زمانی است خداوند که مردمانم به آغاز کلام نام تو را جاری میسازند که ای کاش به رسم عادت نباشد؛اما من با تمام وجود نام تو را می برم ، نه به رسم عادت بلکه به تمنای وساطت ، آن هم میان من و مردمانم  ؛

تمنا می کنم  تا  وساطت کنی تا کلامم میان هیاهوی افکارهاشان گم نشود و به دل زیبایشان بنشیند ؛ گر چه می دانم که به بلندای قصور کلامم ؛این همه  تقاضای بزرگی است...

گره از زبانم بگشای تا آنها که راهشان را هرچند کوتاه گم می کنند و رخسار زیبایشان را پاره نوشته هایم ملاقات می کند ، دیدارشان به فراموشی دوستی هایشان نپیوندد ،و ای کاش که به گوش جانشان بنشانی که همیشه همه آنها را با تمام وجود دوست دارم ...

برای دوستی هایمان می نویسم که نگرانم مباد به رسم تلخ عادت آنها هم فراموش شوند،

می نویسم تا اگر لحظه هامان در تکرار زندگی روزمره مان گم شدند و سهمشان از دیدار رخسارهای یکدیگر ، تنها به شمارش خاطره دوستی هامان اکتفا کرد ، هنوز از یاد نبری که ایستاده ام تنها و منتظر ؛ شاید بیایی و با شوق تمام دست مهربانت را بفشارم و روبرویت بنشینم و یک عمر خاطره مهربانی هایت را به یاد آورم ...

برای همه اطرافیانم می نویسم که حب و بغض هاشان را یکجا و درهم خریدارم چرا که باور دارم کمال آدمی در ناقص بودنش معنا می یابد..

               

 زندگی شاید به سخاوت گل سرخی باشد که لب باغ می روید بی آنکه باغبان پیش از این تدبیر روییدنش را کرده باشد ،

شاید به لطافت قطره اشکی باشد که هر بار در چشمانت به دام می افتد کار خودش را می کند و زیبایی چشمانت را دو چندان می کند هر چند تو در حال غصه خوردن باشی ؛

شاید به غنیمت فرصتی باشد که معلم در لحظه امتحان پی قند چایش مرا تنها می گذارد ؛

یا شاید به ناگهانی قطره جوهری باشد که از تکان خوردن قلم کندنویس پسرکی که در حال نوشتن خاطره شبانه است تخت خوابش را سیاه میکند وخاطره زندگی آن روز را از یادش می برد ؛

 زندگی هر چه باشد فرصتی است به کوتاهی عمر ؛ می ترسم که  به ناگهانی قطره جوهری فراموشش کنم  ؛ ای کاش یادم نرود  که به قول اخوان هی فلانی زندگی شاید "همین" باشد...

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
فرهاد قصه ها

سلام خوشحالم که اومدی؛ گرچه یه ذره دیر اومدی ولی بازم همه چیز به جا و حسابی ! مخصوصاً آهنگ زیبات... امیدوارم به چیزهایی که تو اولین پستت گفتی قراره ازونا حرف بزنی برسی... واقعاً خوشحالم که اولین نفرم که به دیدنت اومدم آرزو می کنم که مرکب قلمت هیچوقت خشک نشه...

هادی

گاهی انسان حس میکنه اینکه بتونی با قلمت دیگران رو به احساس بیاری و لحظه اونها را توی دنیای دیگه ای ببری که فارغ از روزمرگی بی حاصله ، یه نعمت بزرگه . خوشحالم که تو این نعمت را داری و با این وبلاگت داری به بهترین شکل شکرش میکنی . دلم میخواد هر شب بیام و با خوندن دست نوشته هات دنیای یکنواخت را از نگاه قلم زیبای تو دوباره ببینم . شاید این دست نوشته ها شهر شب دل انشان ها را به روشنی صبح زندگی بدل کنه . بنویس که گوشهای بی قرار دلم در انتظار صدای قلم توست.

شبزنده

شرمنده ام اگه اين رو بعد اون ديدم عالي بود چه كلامي اين متن عالي بود مطلع نام خدا و پايان "تفسير زندگي" حقي كه زبان خودت را داشت الهي