کوج سوم : امید

حرکتی نکن که خاکروبه هایش را می خواهم جارو بکنم . می خواهم خاکسترش را خوب پاک کنم ، جوری که ذره ای جای نماند ، می دانم ؛ بله ، دفعه قبل هم همین را گفتم ولی چه کنم دیگر جاروست و خاکستر ، جارو برقی که نیست ، خب شاید جا بماند ذره ای از این خاکسترها ؛ می دانی برای تو بهتر است چه بگویم ، بگویم گریه کن ، اما نه از ناراحتی ،  فکر می کنم شاید اگر خیس شود ، خوب خوب خوب جارو شود ،  شاید دیگر بلند نشود این خاکستر ناگوارای مخروبه های کلبه دلسوخته اندیشه های من ...

به این می گویند دست گذاشتن روی زانوهایی که برای خودت است ، بعضی ها هم می گویند پشتکار ، اما من امیدشان را بیشتر دوست دارم ، چقدر بد است این عشق های یک طرفه ، آفت است ، یک طرف مغرور و هر کاری که بخواهد می کند و طرف دیگر با تمام وجود تقلا می کند که نشان دهد به او پایبند است ، درست شده حکایت من ،  من و امید را می گویم (!) چند سالی می شود که ارادتم را به او نشان دادم ولی او انگار نه انگار ...

ولی بی خیالش نمی شوم ، راستی فقط یک چیز بد ته دلم مانده ، می گویم شاید این گره کور کج و معوجی که خود بی سلیقه ام به اندیشه هایت زدم ، باز که چه عرض کنم ؛ لا اقل کمی شل تر شود ؛

یادت باشد هرچقدر هم که دلت شکست ، هرچقدر هم که کنکورت خراب شد ، هر چقدر هم که تنهایت گذاشتند ، هرچقدر هم که پل های پشت سرت خراب شد ، اصلاً هرچقدر هم که هربلایی آوره هایش را روی تو خالی کرد و مطمئن مطمئن هم بودی که دیگر توان بلند شدن نداری ، دستت را دوباره روی زانوهایت بگذار ؛ 

نه به تمنای شروعی دوباره ، نه به کوشش بازسازی خرابی ها و نه حتی برای بازگشت اراده ات ؛ دستت را باز روی زانوهای قشنگت بگذار تا باور کنی که هنوز می توانی دست های قشنگت را تا زاویه زانوهایت به حرکت در آوری و باور کنی که هنوز اندکی ویرانی مانده تا روی سرت خراب شود ... فقط همین ، هر چند واقعیتش را تو قشنگ تر از تکه پاره ی واژه های من می دانی ...

/ 4 نظر / 9 بازدید
ناصر

سلام دوست عزیز دل نوشته هایت را تماما" نخواندم نه به این دلیل که حرف دلم بود و نه به اینخاطر که زیبائی فراوانی در خود داشت ( زیبا بود البته ) به این خاطر که .... بگذریم بگذریم مواظب این وبلاگ باش شهر شب باید زنده باشه ناصر تیموری ....

ناصر

سلام دوست عزیز دل نوشته هایت را تماما" نخواندم نه به این دلیل که حرف دلم بود و نه به اینخاطر که زیبائی فراوانی در خود داشت ( زیبا بود البته ) به این خاطر که .... بگذریم بگذریم مواظب این وبلاگ باش شهر شب باید زنده باشه ناصر تیموری ....

مینا

عالی بود تازه آشنا شدم ، ای کاش زودتر می اومدم... معلومه الکی نمی نویسی Rss بگذار که خواننده هات یادشون نره چه خبره اینجا... بازم می گم likeeeeeee

شبزنده

نمي دونم چي بگم هنوز هم دارم فكر مي كنم!! الان نفهميدم چي شد خاكستر را زدودي، پاك شدي، اشك خواستي، اميد را عشق بازي كردي، آخر سر دست به زانوانت زدي، نه به آن خاطر كه اميد را عشق بازي كني كه به خاطر سگ مجل كردنش (انتقام خوبي بود :دي) البته از به به و چه چه هميشه متنفر بوده او و هستم. خوبش را لذت برده مي گم، بدش رو هم مي خونم و نظر مي دم زيبايي تصويرات و بكر بودنشون عالي بود، مثل ارتباط عشق يكطرفه ات اتصال مضمامين اصلا جالب نبود (سه دسته مضمون كه پشت سر هم اومده بود رو ميگم ) اين براي خاكستر زياد جالب نبود، اشاره معلوم به چيزي مجهول اگه خودت بخوني شايد بفهمي منظورمو كلا به نظر مياد از اون دست آدم هايي هستي كه متن را مي نويسي مثل كامنتي كه من نوشتم و يك بار هم به قصد تصحيح رو خوني نمي كني به نظرم متني كه مي خواد خواننده براش وقت بذاره بايد تصحيح بيشتري بشه البته جسارتم رو ببخش من كنار لذتي كه مي برم دوست دارم اون رو به حد اعلا برسونم دوست دارم متنات قوي تر باشن و حال ما غني تر :)